جستجو در سایت:
  
                              جستجوی پیشرفته
             پژوهشی پیرامون مسیحیت
مسیح
             قاصدک پدر مهربان
             روزنه

هنگامی که خدای تبارک و تعالی بر مردمان خشمگین شود، ما را از مجاورت آنها دور می سازد.

-- امام باقر(ع)
             مصاحبه
· گفتگوی اختصاصی با خبرگزاری آینده روشن
             جدیدترین جمعه نامه ها
این آب مسموم است

لحظه ی اتفاق

اندرزگوی دوره گرد!

رمه

یاری مهدی(عج) یاری حسین(ع)
             جمعه نامه
ایمیل خود را وارد نمایید:
. لغو عضویت
. آرشیو جمعه نامه
             امکانات
· مقالات
· دریافت فایل
· آمار مشاهدات
· معرفی پدر مهربان
· درباره پدر مهربان
· تماس با ما
             یک وب سایت
http://berkeh.ir
             
             «دادخواست به مصلح حقیقی»

             ورود




 


 برای ورود مشکل دارید؟
 ثبت نام کاربران جدید
             عضویت در سایت
جهت عضویت اینجا کلیک کنید
کلمه عبور فراموش شده
             منوی اصلی
· خانه
· جستجو در سایت
             RSS/XML

اخبار و مطالب سایت پدر مهربان را در سایت خود نمابش دهید!

RSS/XML

             وضعیت کاربران
مدیر
هیچیک از مدیران حاضر نیست
اعضا:
جدیدترین:جدید امروز:0
جدیدترین:جدید دیروز:1
جدیدترین:مجموع:1173
جدیدترین:جدیدترین:
AntonioKamol
اعضا:حاضر
اعضا:اعضا:0
مهمان‌ها:مهمان‌ها:5
مجموع:مجموع:5
کاربران حاضر
هیچ کاربر حاضری وجود ندارد

داستان دنباله دار: گذرگاه مخوف(۱) - زندگی جاری است.
در تاریخ چهارشنبه، ۰۸ آذر ۱۳۸۵ - ۱۴:۴۹:۰۷ توسط

اهل بیت(ع)

گذرگاه مخوف (۱)

زندگی جاری است!

روز به نیمه رسیده بود و خورشید در آسمان آبی می درخشید، دانه های بلورین عرق از پیشانی پیرمرد فرو می غلطید و با انعکاس نور خورشید خود نمایی می کرد، او با ترکه ای که در دست داشت به پیکر دو گاو نر می کوبید و آنها را هی می کرد تا خرمنکوب آهنی را به جلو برانند.



نسیم در میان مزرعه می پیچید و خوشه های گندم موج بر می داشت، بوی گندم همه جا مشام را نوازش می داد. زنان روستایی گندم ها را دسته دسته درو می کردند. گه گاه پرنده ای از میان گندم زار به هوا می پرید و جوجه های خود را با انسان ها تنها می گذاشت.

کودکان روستایی در کوچه باغ ها به دنبال هم می دویدند و خنده شادی سر می دادند. در انتهای جاده خاکی قاطری با پشته ای از هیزم در حال دور شدن بود که دخترکی آن را می راند.

پسر بچه ای با تیرکمانش گنجشککی را نشانه رفته بود.

بچه ها از چنار پیر بالا می رفتند تا جوجه کلاغی را به لانه اش برگردانند.

بوی نان تازه در هوا پیچیده بود، پیرزن نان ها را در بقچه ای پیچیده و بر روی سر می گذاشت و قابله آبگوشت را بغل کرده راه مزرعه را در پیش می گرفت تا ناهار را با خانواده خود دور هم باشند.

چوپانی بر کنده بلوطی نشسته و برای گوسفندانش نی می زد. میشی بره تازه به دنیا آمده اش را می لیسید.

جمعیتی جنازه ای را بر دوش تا قبرستان کوچک روی دامنه کوه تشییع می کردند.

رود، جاده ای را که از میان درختان بلند می گذشت به دو نیم کرده بود. اسب پیر، نفس زنان گاری پر از شیر، تخم مرغ محلی، سبزی و میوه جات را به دنبال خود می کشید. در کنار پل سنگی قدیمی، فردی با یک سبد پر از ماهی های ریز و درشت در انتظار گاری بود تا شاید با او همراه شود و راه شهر را در پیش بگیرد.

انتهای جاده در بین انبوه درختان سرسبز در میان کوه ها ناپدید می شد.

ادامه دارد...




این سایت به هیچ گروه، سازمان، نهاد دولتی یا خصوصی وابسته نیست و کاملا شخصی است.
استفاده از محتویات این سایت، در موارد مورد رضای اهل بیت(ع)، با ذکر نام سایت، مجاز و توصیه می شود
Copyright © 2003 Kindfather.ir All Rights Reserved .
kindfather AT gmail DOT com