|
گذرگاه
مخوف(۳)
زندگی
جاری است

|
|
پرده
سیاه شب دریده می شود و یاس سپید فلق از
آن میان جوانه می زند.
با
نسیم صبح گاهی تکه ابرهای خاکستری به
جنب و جوش در می آیند.
گل
خورشید بر گوشه آسمان می شکفد و اولین
اشعه های آفتاب بر بام خانه ها می نشیند.
|
صدها
برج و ساختمان بلند، همشکل و هم اندازه
خودنمایی می کند.
در
فاصله میان ساختمان ها، زمین چمن با
شمشادها و بوته های گل به چشم می خورد.
کوچه
ها و خیابان ها مسیرهای مشبک بهم پیوسته
ای را تشکیل می دهند که گویی ساختمان ها
را در محاصره خود دارند.
اتوموبیل
ها در رنگ ها و اندازه های مختلف در خیابان
ها در ترددند.
عابران
پیاده گروه گروه از عرض خیابان عبور کرده
و شتابان ادامه مسیر می دهند.
مغازه
ها با ویترین های پرزرق و برق در معبر ها
خودنمایی می کنند که اجناس و کالاها به
گونه ای زیبا و چشم نواز در آن ها منظم شده
اند.
غول
آهنی بزرگ در زیر زمین پیچ و تاب خوران
پیش می رود و در جایگاه های مشخصی می ایستد
و سیل مسافران از آن به بیرون سرازیر می
شود.
مراکز
داد و ستد با بافتی قدیمی در وسط شهر همچون
همیشه پر از جنب و جوش و حرکت است.
مردی
گاری پر از کالا را با زحمت بسیار در لابلای
مردم به جلو می راند.
فروشنده
دوره گردی فریاد زنان اجناس خود را عرضه
می کند. خانمی
با دستان پر و لبی خندان از مغازه ای خارج
می شود. کودکی
در جستجوی مادرش گریه سر داده است.
دستفروشی
بساط خود را کنار دیوار پهن نموده و در
انتظار مشتری است.
مردی
با لباس محلی مقابل در چوبی سفره خانه ای
ایستاده است و بوی مطبوع چای و غذا مشام
را نوازش می دهد.
پرنده
های آهنین عظیم الجثه با صدایی گوش خراش
مدام بر فراز آسمان شهر در ترددند.
اکنون
دیگر خورشید در وسط آسمان در نهایت درخشندگی
جلوه می کند و زندگی همچنان جاری است.
تو
گویی مرگی برای این جهان با عظمت متصور
نیست. آیا
خداوند این نقاش بی بدیل هستی هرگز نقش
خود را بر باد فنا نخواهد سپرد؟!
آیا
تیشه نیستی بر بلور ظریف هستی آن نخواهد
کوبید؟!
ادامه
دارد...
|