|
گذرگاه
مخوف(۵)
پایان
زندگی

|
|
همه
مردم به او چشم دوخته اند.
نفس
ها در سینه حبس شده است.
لب
ها خشکیده.
همه
به یک چیز می اندیشند:
پایان
زندگی!
|
او
همچنان در حال دمیدن است.
از
آن دهانه شیپور که به سمت زمین است، امواجی
مهیب و کشنده ساطع می گردد.
ساختمان
ها و برج های سربه فلک کشیده،
آن
غول آهنی متحرک در زیر زمین،
آن
پرنده عظیم الجثه،
عقابی
که صید خود را در چنگال می فشرد،
دهقانی
که خرمنکوب را می راند،
میشی
که بره تازه به دنیا آمده اش را می لیسد،
آهوی
گریز پای دشت،
ماهی
های کوچک اطراف کشتی قرق شده،
کوسه
شکارچی...
همه
چیز در لحظه ای از هم فروپاشیده و متلاشی
می گردند.
ستارگان
و اجرام آسمانی تیره و تاریک شده و فرو می
ریزند.
منظومه
شمسی چون تسبیحی که رشته آن از هم گسسته
باشد از مدار خارج شده، به شدت به اطراف
پرتاب می گردد.
خورشید
از نورافشانی بازمانده و خاموش می گردد.
از
برخورد سیارات به یکدیگر صداهای مهیبی
همراه با نور و آتش ایجاد می شود.
بوی
تند و مشمئز کننده سوختن در هوا پراکنده
می گردد.
شعله
و آتش و دود به هم می آمیزد.
کوه
ها به حرکت درمی آیند و چون پنبه زده شده
درهم می ریزند.
دریاها
و اقیانوس ها مشتعل و منفجر گشته و خشک می
شوند تو گویی هرگز آبی نداشته اند.
اجساد
انسان ها و سایر موجودات زنده در حالت های
مختلف، برخی نشسته و برخی ایستاده و برخی
... در
همه جا پراکنده است.
او
همچنان در حال دمیدن است و همه چیز را نیست
و نابود می کند.
اکنون
بار دیگر امواج صدا از دهانه ای که رو به
آسمان است خارج شده و این بار نوبت ملکوت
آسمان و کائنات است...
در
زیر عرش فرشتگان و ملائکه، حاجبان، پرده
داران و نگهبانان همگی چون برگ خزان بر
زمین ریخته و جان می دهند.
اینگونه
خداوند فرمان نیستی را بر عالمیان صادر
می نماید. اسرافیل
که اکنون از انجام این ماموریت خطیر الهی
خود فارغ گردیده، به سوی عرش پر گشوده و
زمین را ترک می گوید.
سکوت
و تاریکی بر همه جا حکم فرماست.
زمین،
به زمین دیگری مبدل گشته، بی هیچ کوه و
دره ای، بدون پستی و بلندیی، گسترده و
فراخ و وسیع. زمینی
که
گویی
امری عظیم را انتظار می کشد.
ادامه
دارد...
|