|
گذرکاه
مخوف(۷)
رستاخیز

|
|
صبح
است؟ غروب است؟ یا شامگاهان؟
معلوم
نیست.
اصلا
زمان وجود ندارد تا بتوان چرخش ایام را
به شماره کشید...
|
یعنی
اشتباه نمی کند؟
این
بوی مطبوع و دلچسب...
و
آن صدای آشنا...
صدای
ترنّم باران.
آیا
دوران انتظار به سر آمده و زمین آغازی
دیگر را تجربه می کند:
رستاخیز؟!
و
این نوای گوش نواز خبر از پایان انتظار
می دهد؟!
قطرات
باران آهسته آهسته بر سطح خاک تشنه می
نشیند. رایحه
دلچسب خاک خیس خورده -
بوی
نم- در
هوا پراکنده می شود.
زمین
با همه وجودش گوش می دهد تا این نغمه زیبا
را بشنود. و
نفس می کشد. نفس
های عمیق تا شمیم دلپذیر آن را با تمام
وجود احساس کند.
قطرات
باران به تدریج درشت تر و بارش آن تند تر
می گردد. باران
همچنان می بارد و می بارد و می بارد...
دیگر
از آن بارش ملوس و آرام و دل انگیز خبری
نیست. رگباری
بی امان مدام بر قبرها تازیانه می زند.
تندر
رعد همچنان می غرد.
زمین
تا ژرفای خود سیراب سیراب گشته و سیلاب
بر سطح آن جاریست و خاک نرم روی آب غوطه
می خورد. در
طبقات زیرین حادثه ای در جریان است.جوانه
های ظریف و ناپیدا در حال جان گرفتن می
باشند: جوانه
زندگی!
استخوان
های پوسیده و ذرات وجود آدمیان اندک اندک
و بند بند بهم می پیوندند و گوشت های تازه
بر آنها می رویند و هر لحظه کامل تر می
شوند تا بار دیگر آهنگ زندگی را نجوا
کنند... اکنون
دیگر بدن ها کاملا شکل گرفته، تازه و سالم
در گورها آرمیده اند.
تو گویی
همین دیروز جان داده و به خاک سپرده شده
اند...
باران
دیگر از بارش باز ایستاده است و زمین خشک
گردیده. در
این همگام ندایی از ملکوت به گوش می رسد:
فرشتگان
به یکباره جان گرفته به جایگاه خویش
بازگشته و عرش را بر دوش می کشند...
و باز
ندایی دیگر:
روح
در کالبد بی جان اسرافیل دمیده و او به پا
می خیزد و در محضر پروردگارش گوش به فرمان
می ایستد. و
دوباره ندا می رسد:
اسرافیل
صور را به دهان نزدیک کرده و درآن می دمد.
شیپوری
از جنس نور با دهانه ای مشبک که از هزاران
روزن تشکیل شده است، از هر سوراخ روحی
خارج شده تا در قبر به جسم خود ملحق گردد.
برخی
از این روح ها روشن و درخشان و برخی نیز
سیاه و تیره اند. هر
روح به کنار جسم خود آمده و در آن جای می
گیرد. بدن
ها از خواب عمیق مرگ بیدار شده و شروع به
جنبش می کنند.
ادامه
دارد...
|