نام کاربری:   کلمه عبور:        کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟  |  ثبت نام

خاطرات مستر همفر(۴)

وهابیت چگونه شکل گرفت؟


پس از ورود به بصره به یکی از مساجد آن شهر رفتم. امام مسجد از عالمان مشهور سنی مذهب و نامش شیخ عمر طائی بود. او را شناختم، وظیفه ادب بجا آورده و بدو سلام کردم. اما شیخ از نخستین لحظه به من سوء ظن پیدا کرد و شروع به پرسشهایی از هویت، اصل و نسب، خانواده و سوابقم نمود. فکر می کنم احتمالا رنگ چهره و لهجه من او را به شک انداخته بود. اما به هر ترتیبی که بود خود را از آن تنگنا رها ساختم و در پاسخ پرسشهای شیخ گفتم: از اهالی «آغدیر» ترکیه ام و در قسطنطنیه شاگرد شیخ احمد بوده ام. نزد خالد نجار شاگردی کرده ام.

خلاصه آنچه را که در ترکیه آموخته بودم برای او باز گفتم. متوجه شدم که شیخ با چشم به یکی از حاضران اشاره می کند ظاهرا می خواست بداند ترکی را درست صحبت می کنم. آن شخص با چشم جواب مثبت داد و از این بابت خوشحال شدم. زیرا تا حدی دل شیخ را بدست آورده بودم. ولی خوشحالیم سراب فریبنده ای بیش نبود و پس از چندی دانستم که هنوز شیخ به من بدبین است و مرا جاسوس عثمانیها می داند و شایع بود شیخ با استاندار بصره که از سوی عثمانیها معین شده بود سخت مخالف است و هر یک دیگری را متهم می سازد.

به هر حال چاره ای نداشتم که از مسجد شیخ عمر به یکی از کاروانسراهایی که محل بیتوته غریبان و مسافران بود نقل مکان کنم. اتاقی در آنجا اجاره کردم. کاروانسرا دار مرد احمقی بود که هر روز صبح مسافران را ناراحت می کرد. پس از اذان بامداد که هنوز هوا تاریک بود در اتاقم را بشدت می کوبید و مرا برای نماز صبح بیدار می کرد. آنگاه تازه مجبور بودم که تا خورشید بردمد به قرائت قرآن مشغول باشم. وقتی به او می گفتم که خواندن قرآن فریضه نیست چرا اینقدر اصرار می کنی؟ گفت خواب صبحگاهان فقر و بدبختی به دنبال دارد و همه ساکنان کاروانسرا را بدبخت خواهد ساخت. از این قرار چاره ای جز اطاعت نداشتم چون مرا به بیرون کردن از آنجا تهدید می نمود. هر روز همین که اذان صبح را می شنیدم به نماز برمی خواستم و سپس یک ساعت یا بیشتر قرآن می خواندم.



دشواری من به همین جا پایان نیافت. یکی از روزها کاروانسرا دار که نامش مرشد افندی بود نزد من آمد و گفت از همان روزی که تو در اینجا اقامت گزیدی گرفتاری در پی گرفتاری به من روی آورده و این چیزی نیست مگر شومی و پلیدی تو! زیرا تو همسری اختیار نکرده و عزب مانده ای. یا باید فورا همسری اختیار کنی و یا اتاق را تحویل دهی. گفتم افندی با چه پولی ازدواج کنم؟«اینبار ترسیدم ناتوانی جنسی را عنوان کنم چون آشکار بود که صاحب کاروانسرا، مرشد افندی از آن آدمهایی است که در صدد آزمایش برخواهد آمد».

مرشد افندی در جوابم گفت: ای نامسلمان ضعیف الایمان! مگر در قرآن نخوانده ای که خدا فرموده: «آنها که فقیرند خدایشان با بزرگواری بی نیاز خواهد ساخت». خلاصه مانده بودم که با این زبان نفهم چه کنم. در کار خود سرگردان بودم سرانجام گفتم: بسیار خوب چگونه بدون پول باید ازدواج کرد؟ آیا برای مخارج اولیه مبلغی به من قرض خواهی داد؟ در اسلام زن را بدون کابین عقد نمی توان کرد.

افندی در فکر فرو رفت و سپس به جای آنکه در باب قرض الحسنه صحبت کند ناگهان سرش را بلند کرد و فریاد زد: نمی فهمم چه می گویی! یا باید ازدواج کنی و یا تا اول رجب مهلت داری که اتاق را تخلیه کنی.

آن روز پنجم جمادی الثانی بود و من فقط ۲۵ روز فرصت داشتم. بد نیست در اینجا به نام ماهای اسلامی اشاره کنم: ۱. محرم ۲. صفر ۳. ربیع الاول ۴. ربیع الثانی ۵. جمادی الاول ۶. جمادی الثانی ۷.رجب ۸. شعبان ۹. رمضان ۱۰. شوال ۱۱. ذوالقعده ۱۲. ذوالحجه. هر ماه با رویت هلال آن آغاز می شود و از سی روز تجاوز نمی کند. ولی گاهی ماه۲۹ روز است.

سرانجام بر اثر فشار و سخت گیری مرشد افندی صاحب کاروانسرا از آنجا رفتم و در یک مغازه نجاری شاگرد شدم، با این شرط که مسکن و خوراکم به عهده نجار باشد و در عوض مزد کمتری بگیرم. پیش از فرا رسیدن ماه رجب به محل جدید نقل مکان کردم و به دکان نجاری آمدم. استاد نجار عبدالرضا نام داشت و مرد شریف و محترمی بود و با من چون فرزندان خود رفتار می کرد. عبدالرضا اصلا ایرانی شیعه و از مردم خراسان بود. من فرصت را غنیمت شمردم و نزد او به یادگرفتن زبان فارسی پرداختم. بعدازظهرها گروهی از ایرانیان مقیم بصره که همگی شیعه مذهب بودند نزد او جمع می شدند و از هر دری سخن می گفتند، از سیاست، اقتصاد و گاهی بدو بیراه به حکومت عثمانی. مخصوصا به امپراطور یا خلیفه مسلمین که در استانبول مقیم بود. اما همینکه مشتری ناشناسی به مغازه وارد می شد فورا صحبت را قطع می کردند و از مسائل شخصی و بی اهمیت حرف می زدند.

من ندانستم چگونه مرا مورد اعتماد خود قرار داده در حضورم همه چیز می گفتند. بعدها فهمیدم پنداشته بودند من اهل آذربایجانم، چون به ترکی صحبت می کردم و رنگ چهره ام این گمان را تقویت می کرد چون من چهره ای سرخ و سفید داشتم مثل بسیاری از مردم آذربایجان.

در ایامی که در نجاری کار می کردم با جوانی آشنا شدم که به آنجا رفت و آمد داشت و به سه زبان ترکی، فارسی و عربی آشنا بود. او در لباس طلاب علوم دینی و نامش محمدبن عبدالوهاب بود، جوانی جاه طلب، بلندپرواز، و بی نهایت عصبی مزاج.

او از حکومت عثمانی بی اندازه متنفر بود و بدگویی می کرد اما با حکومت ایران کاری نداشت. سبب دوستی و مراوده اش با استاد نجار(عبدالرضا) آن بود که هردو خلیفه عثمانی را دشمن شماره یک خود می دانستند. من نفهمیدم که این جوان با وجودی که سنی مذهب بود چونه با عبدالرضا شیعه رفیق شده و زبان فارسی را در کجا آموخته است؟ هرچند در بصره از این قبیل اتفاقات بسیار می افتاد که شهروندان آنرا گروههای سنی و شیعه تشکیل می دادند و همگی با هم رفاقت داشتند و بسیاری از مردم بصره فارسی و عربی را با هم می دانستند و تعداد قابل توجهی ترکی هم بلد بودند.

محمد عبدالوهاب جوانی به تمام معنی آزاداندیش بود و هیچگونه تعصبی در سنی گری و شیعی گری نداشت و حال آنکه غالب اهل سنت، ضد شیعه بودند و بعضی از مفتیان سنی مذهب شیعیان را تکفیر می کردند. شیخ محمد به مذاهب اربعه، نیز چندان پایبند نبود و می گفت آنچه خدا در قرآن فرموده ما را کفایت است.

اما خلاصه داستان مذاهب اربعه از این قرار است:

پس از یک قرن که از رحلت نبی اکرم(ص) گذشت در جامعه مسلمین علمای بزرگی نشو و نما کردند که چهار نفر از ایشان به مقام پیشوایی اهل سنت رسیدند: «ابوحنیفه»، «احمدبن حنبل»، «مالک»، «محمدبن ادریس شافعی». خلفای عباسی مسلمانان را به تقلید از یکی از این مذاهب مجبور می کردند و اجازه نمی دادند که عالم دیگری، هرچند در قرآن و سنت پیامبر مطالعات کافی داشته باشد، به مقام اجتهاد برسد. در حقیقت سد باب علم می شدند. این امر باعث جمود فکری در بین مسلمین پیرو سنت و جماعت گردید.

بالعکس، پیروان تشیع از محدودیت سنیها حسن استفاده کردند و به نشر عقاید و آراء خود در مقیاس وسیعی پرداختند. با وجودی که در آغاز قرن دوم هجری تعداد شیعیان یک دهم سنی ها بود، شمارشان پیوسته رو به افزایش می نهاد و با اهل سنت برابری می کرد. این امر طبیعی بود زیرا باب اجتهاد که شیعه بدان معتقد بود پیوسته سبب تازگی دانش مسلمانان و تحول فقه اسلامی و تجدید فهم قرآن و سنت می گردید و اسلام را با شرایط زمان هماهنگ می ساخت.

اجتهاد سلاحی بود که با جمود فکری مبارزه می کرد و سبب تحول و تطور افکار می گردید. محدودیت اسلام در مذاهب اربعه و بستن درهای جستجو و طلب بر روی مسلمین و بستن گوش هایشان از شنیدن سخن تازه و بی توجهی به نیازهای زمان، سلاح پوسیده ای بود که مسلمین را دیگر قانع نمی ساخت. مسلم است وقتی دشمن سلاح تازه ای در دست داشته باشد و تو با سلاح زنگ زده ای با او نبرد کنی حتما دیر یا زود شکست خواهی خورد. به پیش بینی من بزودی عقلای اهل سنت باب اجتهاد را به روی مسلمین خواهند گشود و بشارت می دهم که این کار تا قرن آینده عملی خواهد شد و پس از یک قرن اکثریت مسلمین را شیعیان طرفدار اجتهاد تشکیل خواهند داد و سنیان در اقلیت خواهند ماند.

اما از جوان بلندپرواز، شیخ محمد عبدالوهاب بگوییم:

او شخصا مطالعاتی در قرآن و حدیث داشت و در اثبات نظریات خود به اقوال و آراء مشایخ و علمای اسلام اشاره می کرد و استناد می جست. نه تنها در عقاید از بعد اهل تسنن یاد می کرد بلکه از آراء ابوبکر و عمر شواهدی می آورد و مهارت خود را در فقه اسلامی آشکار می ساخت و گاهی برداشتهایش خلاف علماء مشهور بود.

شیخ پیوسته می گفت: پیامبر خدا(ص) تنها کتاب و سنت را بعنوان اصول لایتغیری برای ما باقی گذاشته، ولی هرگز نگفته است که صحابه و ائمه دین هرچه گفتند وحی منزل است و غیر قابل تغییر. پس بر ما واجب است که پیروی از کتاب و سنت را وجهه همت قرار دهیم، هرچند علماء و پیشوایان مذاهب و حتی صحابه رأی دیگری داشته باشند.

یک روز بین او و یکی از علماء شیعه که از ایران آمده بود و عبدالرضای نجار او را به مهمانی خوانده بود، بر سر سفره غذا بحث درگرفت. آن شخص که به شیخ جواد قمی مشهور بود با محمبن عبدالوهاب اختلافات اصولی داشت و گفتگوهایشان بزودی به خشونت و ناراحتی انجامید.

من تمام مطالبی را که مورد بحث بود به خاطر نسپرده ام و فقط قسمتهایی از آنرا که در یاد دارم می نویسم:

شیخ قمی بحث را با این جملات آغاز کرد و به محمدبن عبدالوهاب گفت: اگر تو آزاداندیشی و بدانگونه که ادعا می کنی در اسلام مطالعه کافی داری پس چگونه است که علی(ع) را مانند شیعه ارج نمی نهی؟

محمد جواب داد: برای اینکه علی(ع) مانند عمر و دیگران سخنانش برای من حجت نیست، من تنها کتاب و سنت را قبول دارم.

قمی: مگر پیامبر اکرم(ص) نگفته: که من شهر علمم، علی ام در است. از این قرار بین علی و صحابه دیگر فرق گذاشته.

محمد: اگر چنین است پس باید پیامبر(ص) می گفت: برای شما کتاب و علی بن ابی طالب را باقی گذاشتم.

قمی: آری چنین گفته، آنجا که می گوید: برای شما کتاب و خاندانم را گذاشتم و مسلما علی(ع) بزرگ خاندان اوست.

محمد این حدیث را انکار کرد، اما شیخ قمی بر پایه دلایل و مدارک کافی، انتساب آنرا به پیامبر(ص) ثابت نمود. محمد ناگزیر خاموش شد، ظاهرا دیگر جوابی نداشت، اما ناگهان به شیخ اعتراض کرد و گفتپیامبر فقط قرآن و خاندانش را برای ما گذاشته، پس تکلیف سنت چیست؟»

قمی پاسخ داد: سنت همان شرح و تفسیر کتاب خداست و اضافه بر آن چیزی نیست. پیغمبر(ص) فرموده کتاب خدا و خاندانم یعنی کتاب خدا با شرح و تفسیر آن که سنت نامیده می شود و موردی برای تکرار سنت باقی نمی ماند.

محمد گفت: به ادعای شما عترت یا اهل بیت هم تفسیر کلام خداست، پس چرا در متن حدیث اضافه شده؟

قمی پاسخ داد: پس از وفات رسول خدا امت به شرح و تفسیر آیات و احکام قرآن نیاز مبرم داشت زیرا طالب انطباق احکام با شرایط زندگانی خود بود. از این رو پیامبر با علم قبلی امت را به کتاب خدا بعنوان اصل ثابت و به عترت بعنوان مفسران و شارحان آن کتاب مطابق نیاز امت حوالت داده است.

من از این گفتگوها بسیار لذت می بردم و در شگفت بودم. می دیدم که محمد عبدالوهاب در برابر شیخ جواد قمی که فردی سالخورده بود مانند گنجشکی که در پنجه صیاد دست و پا می زد و یارای پرواز نداشت.

پس از مدتی آشنایی و مراوده با محمدبن عبدالوهاب بدین نتیجه رسیدم که فرد شایسته برای اجرای مقاصد بریتانیا در منطقه شخص او تواند بود. روح بلندپروازی، غرور، جاه طلبی و دشمنی با علماء و مراجع اسلام خودکامگی تا آن مرحله که حتی خلفای راشدین را هم مورد انتقاد قرار می داد. برداشت او از قرآن و حدیث که تفاوت آشکار با واقعیت داشت بزرگترین نقطه ضعف او بود که می توانست مورد استفاده قرار گیرد.

این جوان مغرور کجا و آن عالم پیرمرد ترک ساکن استانبول که ابدا تغییری در افکار و رفتارش نسبت به هزار سال پیش روی نداده بود. پیرمرد حنفی مذهب وقتی می خواست نام ابوحنیفه را بر زبان راند برمیخاست و وضو می گرفت یا مثلا برای او مطالعه کتاب «صحیح بخاری» که از منابع حدیث اهل سنت است و بدان بسیار ارج می نهند، فریضه ای بود، قبلا وضو می گرفت و سپس کتاب را برمی داشت و مطالعه می کرد.

بالعکس شیخ محمد عبدالوهاب ابوحنیفه را تحقیر می کرد و او را بی اعتبار می پنداشت و ارزشی برایش قائل نبود. محمد می گفت: من از ابوحنیفه بیشتر می دانم و مدعی بود که نصف کتاب صحیح بخاری بیهوده و چرند است.

به هر حال من با محمد گرم گرفتم و تدریجا دوستی پابرجایی میان ما برقرار گردید. من پیوسته در گوش او فرو می خواندم که خداوند تو را از موهبت نبوغ و قریحه ای بهره مند ساخته که به مراتب از علی(ع) و عمر بیشتر است. به او می گفتماگر تو در زمان پیامبر(ص) می بودی یقینا به جانشینی او انتخاب می شدی». من دائما با لحن آرزومندانه ای او را مخاطب قرار می دادم کهامیدوارم تحولیکه بزودی باید در دین اسلام پدید آید بدست تو صورت گیرد زیرا تو تنها نجات دهنده اسلام از این انحطاط خواهی بود. همه به تو امید بسته اند تا مگر اسلام را از سقوط رهائی بخشی».

با محمد قرار گذاشتیم که در تفسیر قرآن بر پایه اندیشه های جدید نه بر مبنای آراء صحابه و پیشوایان دین و علما و مفسران گفتگویی داشته باشیم. ما قرآن را می خواندیم و در اطراف آیه بحث می کردیم. نقشه من این بود که به هر ترتیبی شده او را در دام وزارت مستعمرات انگلیس بیندازم. تدریجا توانستم محمد را که ذاتا بلندپرواز و خودپرست بود زیر تأثیر سخنان خود قرار دهم تا بدانجا که او به پندار خود برای جلب اعتماد بیشتر من خود را از آنچه واقعا بود بی بندوبارتر معرفی می کرد.

یک بار به او گفتمآیا جهاد واجب است؟ گفت چگونه واجب نیست که خدا می فرماید: با کافران بجنگید». گفتم: خدا می فرماید با کافران و منافقان هر دو بجنگید و اگر جهاد با کافران و منافقان واجب است پس چرا پیامبر با منافقان نجنگیده است؟

محمد گفت: جهاد تنها در میدان جنگ نیست، پیامبر با رفتار و گفتار با منافقان نبرد می کرده است. گفتم: پس در اینصورت جهاد با کفار هم با رفتار و گفتار واجب است. پاسخ داد: نه! چون پیامبر با کفار در میدان جنگ جهاد کرده است. گفتم: جنگ پیامبر با کفار به منظور دفاع از خود بوده است، زیرا کفار قصد جان او را کرده بودند. محمد سرش را به نشان موافقت تکان داد و من حس کردم که در کار خود موفق شده ام.

یک روز دیگر به او گفتم: آیا صیغه کردن زنان جائز است؟ گفت: ابدا. گفتم: پس چرا قرآن تجویز کرده است که از زنان کام گیرید و مهرشان را بپردازید؟ گفت: بلی! ولی عمر متعه را حرام کرده است: متعه را که در زمان پیامبر حلال بود حرام می کنم و هر که را بدین کار مبادرت کند مجازات خواهم کرد.

گفتم: شگفتا پس چگونه خود را از عمر داناتر می دانی؟ در حالیکه از او پیروی می کنی. عمر چه حق دارد بگوید: آنچه را پیامبر اسلام حلال کرده من حرام می کنم، تو چرا حکم قرآن را از یاد برده و به رأی عمر تسلیم شده ای؟

محمد خاموش شد و خاموشی او نشانه رضا بود. پس از آنکه او را به صیغه گرفتن راضی کردم، شروع به تحریک غریزه جنسی او با گفتن سخنانی کردم و چون جوان مجردی بود از او پرسیدم: آیا مایلی صیغه ای داشته باشی و از آن لذت ببری؟ محمد سرش را به نشانه موافقت و رضایت پایین آورد.

من به بهترین فرصتهای مأموریتم رسیده بودم. با او قرار گذاشتم که حتما زنی را بعنوان صیغه برای او در نظر بگیرم. تنها نگرانی من این بود که محمد از سنی مذهبان بصره که مخالف این کار بودند، بیمی بدل راه دهد. به او اطمینان دادم که برنامه کاملا محرمانه خواهد بود و به زن نیز نام تو را نخواهم گفت. پس از این گفتگو فورا به خانه روسپی نصرانی که از سوی وزارت مستعمرات در بصره خودفروشی می کرد و جوانان مسلمانان را به فساد می کشاند رفتم و موضوع را با او در میان نهادم، پس از آنکه موافقت کرد، نام صفیه را برای او انتخاب کردم. قرار شد با شیخ به خانه او برویم. در روز موعود به اتفاق شیخ محمد به خانه صفیه رفتیم، هیچکس به جز صاحبخانه آنجا نبود. محمد پس از جاری کردن صیغه به مدت یک هفته و تعیین مهر که یک سکه طلا بود صفیه را به همسری برگزید. خلاصه من از خارج و صفیه از داخل در کار آماده ساختن محمدبن عبدالوهاب برای آینده بودیم. صفیه شیرینی زیر پا نهادن احکام دین و استقلال رأی و آزادی را به محمد چشانده بود.

روز سوم به سراغ محمد رفتم و دوباره بحث خود را آغاز کردیم. این بار گفتگوی ما درباره حرمت شراب بود. تصمیم گرفتم آیات و احادیثی را که به پندار او دلالت بر تحریم شراب داشت مردود شمارم. به او گفتم: اگر شرابخواری معاویه، یزید و دیگر خلفای بنی امیه و بنی عباس را درست بدانیم چگونه روا باشد این پیشوایان دین همگی در گمراهی بسر برند و تنها تو راه صواب سپاری؟ بی شک آنان کتاب آسمانی و سنت پیامبر را بهتر و بیشتر از من و تو می دانسته اند. پس به نظر می رسد که استنباط آنان از حکم خدا و سنت، حرمت شراب نبوده، بلکه کراهت آن بوده است. علاوه بر این در کتابهای مقدس یهود و نصاری اباحت شراب تصریح شده در حالیکه این دینها الهی بوده اند و پیامبرانشان مورد تأیید اسلام است. چگونه در یک دین الهی شراب حلال است و در دین دیگری حرام؟ ما روایتی در دست داریم که عمر شراب می خورده تا اینکه آیهآیا شما از شراب خواری دست برمی دارید؟» نازل شده است. اگر شراب حرام بود پیامبر(ص) عمر را به گناه شرابخواری حد می زد در حالیکه عدم مجازات او دلیل بر حلیت شراب است.

محمد با دقت به سخنان من گوش می داد، سپس لب به سخن گشود و گفت: در خبرها آمده است که عمر شراب را با آب درمی آمیخت تا خاصیت مست کننده آن زایل شود و سپس می نوشید و می گفت مستی شراب حرام است نه خود شراب. شرابی که مستی نیاورد حرام نیست. شیخ در توجیه نظر خویش برداشت عمر را از مدلول آیه درست می دانست، زیرا خدا می فرمایدشیطان برآنست که میان شما با شراب و قمار، کینه و دشمنی اندازد و شما را از یاد خدا و از نماز باز دارد» اگر شراب مستی نبخشد، این نتایج ناپسند بر آن مترتب نخواهد بود و بدین ترتیب شرابی که مستی نیاورد حرام نیست.

من جریان گفتگویی را که در باب شراب با محمد داشتم به صفیه گفتم و به او تاکید کردم که فرصت را مغتنم شمرده شیخ را سیاه مست کند و تا می تواند بدو شراب بدهد. صفیه روز بعد به من اطلاع داد که شراب زیادی باهم خورده اند تا آنجا که محمد از پای درآمده و عربده جویی آغاز کرده است. آخر شب نیز چندین دفعه با او نزدیکی کرده و ناتوانی بر او مستولی شده و صبحگاهان آثار رنگ پریدگی بر چهره اش ظاهر گردیده است. کوتاه سخن آنکه من و صفیه تسلط کاملی بر شیخ پیدا کرده بودیم. در اینجا بود که من بیاد سخن طلایی وزیر مستعمرات افتادم که هنگام وداع بمن می گفت:

ما اسپانیا را از کفار «مقصود مسلمین است» با شراب و فساد پس گرفتیم، اینک باید سایر سرزمینهایمان را نیز به پایمردی این دو وسیله نیرومند بازپس گیریم.

در ادامه بحثهای دینی با شیخ محمد، یک روز مسئله روزه را پیش کشیدم و به او گفتم: قرآن می گوید«اگر روزه گیرید برای شما بهتر است» و نمی گوید«بر شما واجب است». بنابراین روزه در اسلام مستحب است نه واجب.

در اینجا شیخ برآشفت و گفت: تو می خواهی مرا از دین خارج سازی! بدو گفتم: ای محمد، دین جز صفای دل سلامت جان و تعادل روان چیز دیگری نیست، این حالات آدمی را از تجاوز و تعدی به دیگران باز می دارد مگر مسیح نگفته: دین عشق است و مگر در قرآن نیامدهپروردگارت را پرستش کن تا به یقین دست یابی».حال اگر آدمی به یقین کامل رسیده باشد و خدا و رستاخیز را باور کند دلی از ایمان لبریز و رفتاری نیکو داشته باشد دیگر چه نیازی به روزه گرفتن دارد؟ او به والاترین مقام انسانی رسیده است.

محمدبن عبدالوهاب، ایندفعه شدیدا سخنانم را انکار کرد و ناراحتی خود را ابراز داشت. بار دیگر به او گفتم: نماز واجب نیست. پرسید: چرا. گفتم: خدا در قرآن می گویدنماز را به خاطر یادآوری نام من برپا دارید» پس مقصود از نماز ذکر نام خداوند متعال است و تو باید بجای نماز نام خدا را بر زبان رانی. محمد گفت: آری شنیده ام بعضی از عالمان دین موقع نماز نام خدا را تکرار می کنند و دیگر نماز نمی خوانند. من از این اعتراف او سخت شادمان شدم ولی تا مدتی احتیاطا خواندن نماز را به او تلقین می کردم، او گاهی نماز می خواند و گاهی نمی خواند و مخصوصا نماز صبح را غالیا بجا نمی آورد، شبها تا دیروقت هر دو بیدار می ماندیم، بدین سبب صبحگاهان توانایی برخاستن و وضو گرفتن نداشت.

کوتاه سخن، موفق شدم اندک اندک، جامه ایمان را از تن شیخ به درآورم. هر روز به بحث و گفتگوی شیرین خود ادامه می دادیم. سرانجام یکبار دامنه بحث را به پیامبر کشاندم. ناگهان چهره درهم کشید و بی میلی خود را از ورود در بحث مربوط به پیامبر(ص) ابراز داشت و مرا گفت: اگر به رسول خدا(ص) بی احترامی کنی علاقه ام را از تو خواهم گرفت. من از بیم آنکه هرچه رشته ام دوباره پنبه نشود ناگزیر موضوع گفتگو را تغییر دادم و از پیامبر سخنی با او به میان نیاوردم.

از این تاریخ هدف من القاء فکر رهبری و پیشوایی در شخصیت محمدبن عبدالوهاب بود. بر آن شدم تا در روح او رسوخ کنم و راه سومی را جز شیعه و سنت برای اداره امور مسلمین بدو پیشنهاد نمایم. برای حصول این مقصود لازم بود قبلا ذهن او را از تمامی آنچه بدان مهر می ورزد و تعصب کورکورانه دارد پاک سازم و در نتیجه حس آزاد اندیشی و بلندپروازی او را تقویت کنم. صفیه نیز مرا در این مورد یاری می کرد زیرا محمد دیوانه عشق او بود و هر هفته مدت صیغه را مرتبا تجدید می کرد. خلاصه صفیه اختیار و شکیبایی را از شیخ گرفته بود.

در یکی از دیدارها به شیخ گفتم: آیا درست است که پیامبر(ص) با اصحاب خود رفیق بود؟ گفت: آری. پرسیدم: آیا احکام اسلام دایمی است یا موقتی؟. گفت: البته دایمی است، زیرا پیامبر می فرمایدحلال محمد تا رستاخیز حلال و حرام او تا رستاخیز حرام است». بلافاصله گفتم: پس ما هم باید به سنت او پابند باشیم و با یکدیگر دوست و برادر شویم. او پیشنهادم را پذیرفت و از آن پس در سفر و حضر با هم بودیم.

من پیوسته کوشش می کردم تا میوه نهالی را که کاشته ام و در سرسبزی و رشد آن عزیزترین روزهای جوانی را صرف کرده ام زودتر بچینم.

مانند گذشته، هر ماه گزارش کار خود را به وزارت مستع