|
گذرگاه
مخوف(۶)
تنها
خداوند

|
|
زمین،
صاف و گسترده و وسیع، بی هیچ جنبنده ای.
آسمان،
خالی از هر ستاره ای.
در
آستان کبریایی حضرت رب العالمین نیز جز
چهار ملک مقرب، تسبیح گویی نمانده است.
ترس
و دهشت و اضطراب واقعه ای عظیم بر آنان
نیز چیره شده است.
زبان
به کام گرفته و لرزان از سخن باز مانده
اند.
|
ناگهان
صدایی در ملکوت می پیچد.
ندایی
از جانب پروردگار:
عزرائیل
سر تعظیم فرود آورده و می گوید:
دوباره
ندا در عرش می پیچد:
عزرائیل
به سراغ سه دوست قدیمی خود می رود، همانان
که از دیرباز کنار یکدیگر در زیر عرش،
پرورودگارشان را عبادت نموده و با یکدیگر
انس گرفته اند.
میکائیل
: حامل
رییس ملائکه موکل بر ارزاق، اسرافیل:
صاحب
صور و دمنده در آن و جبرائیل:
همو
که سالیان سال وحی الهی را به خاتم
پیامبران(ص)
حبیب
خداوند رسانده و تا سدرة
المنتهی همراه و همسفر او بوده، هم نشین
و هم صحبت خاندان وحی و هم بازی کودکانشان
و راوی فضائل و مدایح آنان در جمع فرشتگان.
آیا
برای آنان نیز زمان وداع فرا رسیده است؟!...
عزرائیل
تردیدی نمی کند.
فرمان،
فرمان خداوند است و او فرشته ای که همواره
امر پروردگارش را بی کم و کاست اجرا نموده.
جبرائیل
با نگاهی مضطرب به چشمان او می نگرد.
مرگ
حتی برای او نیز می تواند ترسناک و ناخوشایند
باشد، لکن او تسلیم بوده و رضایتمندانه
قدم پیش می گذارد.
سپس
نوبت به میکائیل و اسرافیل می رسد.
آنان
نیز لحظات توان فرسایی را سپری کرده و سپس
طعم مرگ را با همه وجود می چشند.
عزرائیل
پس از انجام ماموریت سنگین خویش، پیکر بی
جان نزدیک ترین همراهانش را رها نموده به
بارگاه الهی باز می گردد.
دوباره
ندایی در عرش می پیچد:
عزرائیل
سر تعظیم فرود آورده و می گوید:
خداوند
می فرماید:
عرق
مرگ بر پیشانی ملک الموت می نشیند، با قدم
هایی لرزان برای اجرای آخرین ماموریت خود
به راه می افتد.
لحظاتی
بعد چنان فریاد عظیمی در سراسر گیتی به
گوش می رسد که اگر خلایق پیش از آن نمرده
بودند اکنون از شدت هول آن همگی جان می
دادند...
اسرافیل،
میکائیل، جبرائیل و عزرائیل روی زمین به
خوابی ابدی فرو رفته اند.
از
فرّ و کرّ و شوکت و جلال کرّوبیان چیزی
باقی نمانده است.
خفّت
مرگ، هر عظمتی را فرو می نشاند.
در
بی کران هستی ندایی با صلابت می پیچد:
هیچ
پاسخ دهده ای برای این پرسش نیست.
پروردگار
خود اینگونه پاسخ می دهد:
ادامه
دارد...
|